ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

337

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

هنگامى كه محمد بن حنفيه درگذشت ، فرزندش ، عبد الله به جاى وى رهبرى شيعيان را بر عهده گرفت . محمد ، پسرش را فرمان داد تا جوياى خلافت باشد و به شيعيان نيز توصيه كرد تا از وى پيروى كنند ، عبد الله بن محمد بن على ، حاكم شيعيان شد . سليمان بن عبد الملك از اين موضوع اطلاع يافت . وقتى كه عبد الله نزد سليمان رفت ، سليمان وى را كنار خود نشاند و به او گفت : شنيده‌ام ، شيعيان با تو بيعت كرده‌اند . عبد الله اين سخن را انكار كرد و گفت : دروغ گفته‌اند ، آنان به اين طريق مىخواهند شيعيان را از بين ببرند ، ولى خداوند حيله آنان را نقش بر آب خواهد كرد ، من آن قدر مشغول به كار خود هستم كه فرصت در دست گرفتن كار خلافت را ندارم . سليمان پس از آن كه عبد الله از نزد وى رفت در ميان راه كسانى را قرار داد تا به وى نوشيدنى مسموم دهند و او را به اين طريق از بين ببرند . وقتى عبد الله از نزد سليمان بيرون رفت ، هوا شديدا گرم بود ، به هر جا كه مىرسيد مردى بر مىخاست و به وى نوشيدنى خنك تعارف مىكرد ، در پايان راه خود مردى ، نزديك آمد و به عبد الله گفت : فرزند رسول خدا ( ص ) آيا از اين شير مىنوشى ؟ عبد الله مقدارى از آن شير نوشيد و رفت ، پس از مدتى احساس كرد كه مسموم شده است . در راه به عده‌اى از خاندان عباس رسيد ، عبد الله به كسى كه نزد وى بود گفت : اگر مردم مرا نزد خاندانم ببر . عبد الله نزد محمد بن على بن عبد الله بن عباس رفت و وى را از موضوع آگاه كرد ، و به او گفت : كار خلافت را در دست بگير . پس از من براى به دست آوردن زمام خلافت قيام كن . عبد الله عده‌اى از شيعيان را بر اين سخن خود گواه گرفت و پس از مدتى درگذشت . محمد بن على بن عبد الله بن عباس به دنبال وصيت عبد الله برخاست و كار شيعيان را در دست گرفت ، تا اين كه مرگ او را دريافت ، هنگام وفات محمد بن ابراهيم را به جانشينى خود برگزيد ، او نيز كار شيعيان را در دست گرفت . محمد بن على و هشام بن عبد الملك محمد بن على بن عبد الله بن عباس در حالى كه بسيار پير شده بود و بينايى خود را از دست داده بود نزد هشام بن عبد الملك آمد ، محمد به دو فرزندش ابو العباس و ابو جعفر تكيه داده بود . هشام به او اجازهء نشستن نداد ولى پرسيد : چه نيازى دارى ؟ آن گاه گفت : اين چيست كه از شما مىبينم . از يك طرف نياز خود را به ما مىگوييد و از طرف ديگر براى در دست گرفتن خلافت قيام مىكنيد ؟ به خدا سوگند چيزى به شما نخواهم داد . پس از خارج شدن محمد بن على ، هشام از روى استهزاء گفت : اين پير مرد گمان مىكند كار خلافت براى يكى از